پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

431

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

در اين ميان ديده‌بانان بازگشته چنين خبر آوردند كه كسى را نديده‌اند جز اينكه جاى پاى اسب بسيارى را ديده و چنين دريافته‌اند كه سوارگان برگشته و بگريخته‌اند . از اين خبر كراسوس بسيار اميدوار گرديده روميان بدگوييها از پارثيان مىكردند و مىگفتند . آنان اين دليرى را ندارند تا جنگ روبرو نمايند . ولى كاسيوس بار ديگر با كراسوس گفتگو كرده از او خواهش نمود كه سپاه را چند روزى در يكى از شهرهاى سرحدى براى آسايش نگاهدارد تا خبر درستى از دشمن به دست بيايد يا اينكه روى به سوى سلوكيا روانه شده كنار رود را از دست ندهد و بدينسان قايقها بتواند آذوقه به لشكر برساند ، مىگفت : و آنگاه رود مانع از آن است كه اگر جنگى روى داد دشمن ما را از هر سوى احاطه كند . كراسوس كه مىخواست انديشه به كار برده درباره پيش رفتن و ايستادن در آنجا تصميمى بگيرد ناگهان مرد عربى به نام آريامنس « 1 » كه رئيس عشيره و مردى حيله باز بود به لشكرگاه روميان درآمد و مىتوان گفت از همه پيش‌آمدهاييكه دست به هم داده آن لشكر را نابود ساخت بزرگ‌تر و كارگرتر همين آمدن او بود . يكى از سپاهيان كهن پومپيوس كه همراه اين لشكر بود و او را مىشناخت يادآورى كرد كه پومپيوس نوازشهايى درباره او كرده و خود يكى از هواخواهان روميان مىباشد . با آنكه اين مرد را اين زمان سردار اشكانى دستورهايى داده و به اينجا فرستاده بود تا كراسوس را فريب داده از كنار رود و زمينهاى ناهموار به دشت هموار بكشاند و به آسانى گرد آنان فرو گرفته شود . زيرا اشكانيان آرزويى بزرگ‌تر از آن نداشتند كه با روميان در دشت روبرو شوند . اين بود كه مرد عرب چون نزد كراسوس رسيد با زبان نرم و كارگرى كه داشت نخست از پومپيوس ستايشهايى كرده نيكيهاى او را درباره خود ياد نمود . سپس ستايش از لشكر كراسوس كرده گفت : ولى من شگفت از آن دارم كه براى چه اين همه دير مىكنيد و بيهوده تداركها مىبينيد با آنكه شما در اين جنگ تنها پاى خود را خسته خواهيد كرد و سر و كار شما با مردمى است كه از مدتها پيش خواسته و دارايى خود برداشته و آماده اين هستند كه نزد سگان يا هوركانيان گريخته بديشان پناهنده شوند . و نيز گفت :

--> ( 1 ) . Arimnaes